سلام...
حالتون خوبه من که خوبم.
من دوباره اومدم می دونم که دارید خودتون رو میزنید که من چرا ... نمیکنم.
به هرحال حالا که من اومدم وشما هیچ کاری بجز خوندن سخنان گرانبهای من ندارید.
من خیلی خوشحالم چون سه روز تعطیلم.البته بعد سه روز حدودا 6 تا امتحان دارم.
خیلی جالبه ها شما هم یه ذره فکر کنید ببنید من چی میگم من تا سه شنبه هفته ی دیگه میرم مدرسه(چون
امتحانام از پنجشنبه شروع میشه)تو این 4 روز که من میرم مدرسه 6 تا امتحان دارم وهزاران تا تکلیف برای این
چند روز.
حالا بگذریم.
من اومدم عید رو بهتون پیشاپیش تبریک بگم واینو بگم که شما حداقل از دست من برای چند روز که نه یک ماه
نیم راحتید ولی بعد از امتحانام برمیگردم.اه(این مثلا صدای سنجد بود با اینکه میدونم شبیه نبود ولی شما فکر
کنید که اون صدا بود)
دوباره حواسم پرت شد.من اومدم که جواب آق سعید(توبره )رو بدم،این چیزی که شما پرسیدید مبهم بود
ومیشد
ازش دو برداشت کرد ولی من از برداشت دوم خودم خوشم نیومد وفقط برداشت دومم رو مینویسم .
برداشت اول من این بود: که شما شهری که توش دانشگاه میرید رو به من نگفتید که خودش به تنهایی یک گناه کبیره محسوب میشه.
خب من برم بقیهی جومونگ رو ببینم.
آقا سعید(بالاخره بزرگتری گفتن ،کوچکتری گفتن ومن به همین دلیل به شما میگم آقا سعید)شما هم اگه وقت
کردید لطفا جواب منو بدید تا من جواب شما رو بدم،در ضمن اگه هنوز id خودت رو پاک نکردی به من بگو چون
باهات کار دارم که حتما باید بهت بگم(دیگه خودمونی شدم).
خب دیگه من برم.
کاری ندارید، کاری ندارم،پس بابای.
بابای اوری بادی.
|
+| نوشته شده توسط
هدیه خدا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
|